سالها بود با بی خبری از من
روزگار گذراندی..
چه شد دوباره یادی از ما کردی
خواستی بسوزانی جان مرا؟
چه شبهایی که دور از چشم مادر
پشت پنجره چشم به راهت نشستم
تا دوباره چون شبهای عاشقی
با تکان دستی دلم را به دست آری
اما دگر هیچ گه تو را پشت پنجره ندیدم
پنجره ها فاصله هایی شد بین دستهای ما
حال بازگشتی و سخن از عشق می گویی؟
به یاد داری چگونه غزل خداحافظی را سر دادی
چه شبهایی که اشکها بی وقفه از دیدگانم سرازیر شد
رفتی و رفتی و
سراغت را از قاصدک ها گرفتم
تا اینکه امروز با کبوتر سفیدی از خود خبری دادی..
سخن از عشق گفتی و از درد فراق نالیدی..
اما اصلا از درد من چیزی دانستی؟
آن شبها که من گریستم تو کجا بودی؟
بهت گفتم یاد و خاطره ام را به باد بسپار
با خود گمان کردی از بی وفایی سخن گویم
با ابرویی در خم وداع گفتی
اما حتی حرفم را نفهمیدی!..
گفتی میروی تا ابد دگر نامی از من نمی آری...
گفتم چه خوش خبری گفتی!
با تبسم تلخی پاسخم دادی!
کاش میشد روزی را بینم
که مرا فهمیدی
(صنم)
چه بارانی می بارد امشب
عطر بهار در تنت جاریست
سر مست امواج گندم گون گیسوانت هستم
گویی دریا در چشمان زلالت در خواب است
کوچکتر از همیشه در قلاب دستانت نشسته ام
چون باد بر گیسوانم می رقصی
با نگاهت هزار بار بر من بوسه می زنی
صحبت بین ما با نگاه است
قلاب دستانت بر پیکرم خیالی است
که همیشه خواهان آنم
در کنار هم اما دور از هم
با هم اما جدا از هم
چه سر نوشتی است سر نوشت من
کاش بتوانی چون من
در نگاهم عشق را بخوانی
با لبخندم بخندی و در خلوتم
تسکینم دهی
خدا لطفی کند تا همیشه
حرارت نگاهت چون امروز باشد
سکوتت و بازی نگاهت
قشنگترین عشق هستی است.
(صنم)

امروز می گی یک خاطرم
دیروز که گفتی عشقتم
فردا می گی یک رهگذر تو جاده ی بی انتهای سرنوشت تو منم
امروز می گی که ندارم جایی تو سرنوشت تو
فردا می گی ای دوست من
یادم نمی آد که بگم
تو بودی سرنوشت من
امروز می گی گریه نکن
من ندارم طاقت درد
فردا می گی گریه هات و
ببر برای دیگری
من ندارم حوصله ای برای درد و رنج تو
یادش بخیر که ار تمام قصه ها
فقط واسم می گفتی عشق
می گفتی هستی سرنوشت
اون نفسهای بی سرشت
یادش بخیر ای خدا جون
یک روزی تو بازی سرنوشت بودیم
امروز شدیم خاطره ای تو سرنوشت بی سرشت
<صنم>
می شود با نم اشکی دلمان هرگز نسوزد
می شود با عشق و بوسه دلمان هرگز نلغزد
به تبسم و نگاهی دلمان هرگز نلرزد
نشود که روزی مردی
بشود آغوش این تن
که بدان آن بوسه و حرم نفسها
به فردا نرسد پایان راه است
میشود از سنگ و خشت بود
تا بفهمند ما چه هستیم
با کلامی در خلاصه
نگویند که بچه هستیم
می شود آن بید نباشیم
که برد سی خودش باد
می شود سرو باشی و سبز
که بفهمند کوه هستی
که بدانند در نگاهت
جز صداقت و محبت
قسمت اعظم خرد است
تو دگر آن بید نیستی
تو کوهی
دریایی
پر از آغاز راهی
نه اسیر بر بند و تن
نه گرفتار نگاهی
نه دگر می شماری
که رسد آن روز دیدار
چون دگر تو می دانی
همه در آغاز مجنون
گذرد ایامی از سال
می شوند بیگانه ی راه
<صنم>
امشب ستاره می خواند
آسمان می تابد
ماه می گیرد
فردا ستاره می تابد
آسمان میگیرد
ماه می خواند
چشمی می گرید
فردا می خندد
عشقی می تپد
فردا مرده است
کسی بر عرش است
فردا بر فرش است
روزی کلام کلام دهخداست
فردا کودکان شاملو می خوانند
امروز شرق می خوانیم
فردا کیهان و رسالت
امروز ازدواج می کنیم
فردا تعهد را صیغه می نامیم
چقدر امروز و فردایمان متفاوت است
آری صنم کلاه شاپو برازنده ات است
فردا گیس بریده زیبا تری
<صنم>

امشب من و تو رهگذر جاده ای هستیم
که می رود سوی سرنوشت
ایامی گذشت پنداشتم زمان مرهم درد جانم میشود
اما نشد
زخم این دوری می کشد جان مرا
اما وفایی حاصل نشد
ای خدا من آخر چه کردم
به درگاه تو
تا کی باید بسوزم به پای او
خسته ام به سال میرسد بی تابیم
اما باز هم
فرجی حاصل نشد
مادر می گوید بر سر نماز حاجت بخواه
می کند گوش کردگار
اما بر من مسکین
لطفی حاصل نشد
در پس خنده هایم ای برادر
میسوزد تن و جانم
مپندار می خندم
غمگینی دنیا در چشما نم است
نم خون در زبانم است
آری خوبی نکن
چون سزایت دوریست
راست مگو چون جوابت دوروییست
مثل شیطان دست بگیر و بخند
اصلا مگر مهم است؟
او را دوست داری
<صنم>

همه می گن لنگه ندارم
می دونی که چرا ندارم
چون که پای تو نشستم
به پای عهدی که بستم
شفق ترانه هارو
تا سحر در حجله بستم
گیتار نغمه ساز عشق
سر هر کویی نشستم
چه شبایی که به پای
فال حافظ گریه کردم
تا بشه صبحی دوباره
تا بیام سر کوچتون
بگم که هستم
همه می گن لنگه ندارم
می دونی که چرا ندارم
چون که با گریه های تو
نم اشکو مزه کردم
این تن پر از شرارم رو
به دست تو سپردم
بدونه اونی که باشه
صحبتی از عشق و احساس
از وفای موندگارت
از صداقت نگاهت
می دونم که بازی هستم
تو سرت خیلی شلوغه
دیگه جایی واسه قلبه
کوچیکه من نمی مونه
همینی که دو سه روزی
گذاشتی اونجا بگردم
خودش یک عالمی لطفه
الهی دورت بگردم
عزیزم کاش که این عالم دنیا
می تونست بهت بگه که من هنوز
عاشقت هستم
<صنم>

می دونی مثل یه رویاست
بودنت تو خاطراتم
می دونی قسم دروغت
مونده هنوز تو خاطراتم
می گذره این روزای سخت
همه می گن واسه ما هم
روزی از روزهای خداست
که می گیم خوشبختیم ما هم
یه روزی جلوت می شینم
می گم از روزای با هم
یادته دستو گرفتی
عهدی بستی و نشستی
اما رفت روزای با هم
چون که گشتی از نگاهم
قدمات مثل ستاره بودنت پر از ترانه
اطلسی های دو گانه نگاه پر از بهانه
نمی گم که نمی بخشم
تو رو از کرده ات با من
اما از جونمم بگیرن
دیگه نمی خوام باشیم با هم
برو پیش اون که رفتی
گذر عشقو شکستی
نذاشتی بمونه اسمم مثل مجنون
تو کتابم
غزل بهاره عشقو
برو با دلی که تازه
اومده تو روزگارت
می گی هست
همون خیالت
<صنم>

اونی که می گه دوست داره
زهی خیال باطله
اونی که می گه پیشت همیشه می مونه
بدون دچار مشکله
کسی دیگه تو این زمونه
حرف دلو نمی دونه
از عشق می گه
اما بدون فقط به فکر یک تنه
تو نشدی یکی دیگه
کو که کسی پای دله تنگه تو از صیح بخونه
بهت می گم که بدونی
اون لحظه ای که با توعه
به فکر تو به فکر اون
به فکر هر کی با اونه
دیگه مهم نیست که تو از ته دلت اونو می خوای
مگه اصن اون می دونه که دل چیه
که پای اون تا به قیا مت بمونه
نمی دونم بگم بهت یا که نگم
اما بدون اون دلتو فقط بذار توی خونه
نذار کسی . بدونه قلب تو توی مچشه
با یک نگاهش می تونه
هر چی داری رو بخونه
اما توی اون یکی دستشم
یک عالمی دله
کاشکی می شد از اینا زودتر
اینو. می فهمیدی
<صنم>

می گن نگاه من و تو
دروغی است.بین دو تا قلب
می گن اشکی.که می چکد
فاصله است.جدایی قلب
می گن آرزوی محاله
بودنش یک خیاله
می گن حسرت نگاهه
خوندن با ترانه
می گن عطش جوانی
کرده ما رو بی اراده
می گن اونی.که گذاشتی
هم نفس ترانه
حسرتی است
تو شب خاموش
نفسی است
تو آشیانه
نغمه ای برای وصله
اما کذبی عارفانه
می گم اسمشو گذاشتن
قدیما عشق زمانه
می گن اون نگاه خاموش
تو شب شعر و ترانه
با نم اشکه.عاشقانه
می چکه.تو نفس غم
می سوزه.جون من و تو
چون که گشتیم.طرد از این جمع
آره عشقم
اینم.بازیه زمانه
با دو قلبه عاشق
جدا از.نیرنگ وجنگ
جدا از.حیله و مکر
<صنم>

جاده ی باریکی رو تا بی نهایت می کشم
غزل خدافظی تا صبح فردا می خونم
عکسای یادگاری رو توی نقشا میکشم
می دونی مقدسی
هم نفسی
تاج سری
همه ی راه نرفته توی زندگی منی
راه باریکی که قلبمو به قلبت می رسوند
چه قشنگ
سرنوشت
همه چیزمو ربود
دستی که با ترانه قلبمو به چنگ گرفت
چه قشنگ پاره کرد زنجیری که با عشق سرود
آره عشقم
اینه رسم زمونه
اونی که میگه می مونه
نسیم باد بهاره
نقش تو خیاله
ماتم روزگاره
پیاده ی سوی ماه
تو
بازی زمانه
<صنم>

تو طراوتی بهاری
تو غزل های نهانی
تو نگاهی خفته در شب
عطش شور جوانی
نم اشک لب بامی
گذر ستاره هایی
قدمی برای وصلی
نخ باریکی کشیدی
و گذاشتی
عهد هستی
<صنم>

کی میگه گلها حسودن
کی میگه شقایق تر
کی میگه نغمه ی پرواز
اون سوی آواز
شده هم آواز
قدم راه عشقی
نفس تنگ بهشتی
صدای سرد سرشتی
ماهی فراری جاده ی
بی صدای عشقی
راهی راه بزرگ سرنوشتی
گل بهشتی
مبادا خار گلی
برد تن عطر بهشتی
که دگر این جان
بی صدایم
نتواند ببرد روح مرا
آن سوی عالم
کی میگه گلها حسودن
کی میگه شقایق تر
کی میگه نغمه ی پرواز
اون سوی آواز
شده هم آواز
<صنم>

غزلی تا سحر گفتم و رفتم
سر کوی و برزن عشقم نشستم
سر روح شفق عاشقانه
گذشتم تا بشم آنچه که بودم
چیزی که دیگه از آن نبودم
ایامی گذشت و عشق من ماند
هم اکنون عشق من دلمو شکستی
نخواستی بشکنی عهدی که بستی
نسنجیده زدی روحمو شکستی
با بوسه ی تلخ جدایی مرگ
به باوررسید غنچه ی بی پر
نذاشتی که ترانه
بخونه عاشقانه
تا روزی که می مونه
عشق من جاودانه
<صنم>

خودت می دانی از دیار آشنایی
امتناع ورزی اما خوب دانی
تنها تبنده ی قلب من در سایه هایی
گذرنده ی عمر من در شبها یی
شیرینی لبخند من در لحظه هایی
امید چشمان من در سایه ساری
مسبب اشکهای من در خنده هایی
تجلی روح من نزد پروردگاری
تنها آرزوی من در روزگاری
<صنم>

امشب لباسی از یاس و نگاره
به تن دارم تا برقصم با غزل ستاره
هر آنچه از عشق بین ما گذشت
همچون یادگاری از ترانه
بدوزم بر لباس شب غزاله
تو دل شب بی ستاره.
میروم تا بدوزم چشم
به غزل عاشقانه ی بهاره
که باشی بی بهانه
تنها ستاره ی عاشقانه
<صنم>

تقصير دلم چيست
اگر روي تو زيبا ست
حاجت به بيان نيست
كه از روي تو پيدا ست
من تشنه ي يك لحظهتماشاي تو هستم
افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست
<از طرف یک دوست>

قسمت را خواستم در کلامی خلاصه کنم
خواستم نبودن نفس را به گردنش آویزم
نخواندن بلبل را بهانه اش کنم
اشک یاس را به او نسبت دهم
سیلی پدر را برای بوسه ی پنهانم با آن توجیه کنم
عطر تنت را که بو از خیانت در شببوی منزل
داشت را به او نسبت دهم
اما همه را خود کردم
اگر نفس بهار تنگ است
اگر اقاقی در ماتم است
اگر شببوی من در غم است
و سیلی پدر چون گلی بر گونه ام نشسته است
همه را خود کردم
<صنم>